تبليغاتX
اشراق تماشا
به بهانه ی آشنایی که تا ابد در ذهن می ماند
 

 

 

دو غزل

۱

 

   آمدی در هوس ناب غزل افتادم

با تو در هیبت گرداب غزل افتادم

 

شیوه ام سادگی و سیب و شب و آب ، ولی

با تو در آتش بی تاب غزل افتادم

 

روح من وحشی بی تاب دوبیتی ها بود

ولی این بار به غرقاب غزل افتادم

 

آخرین فصل که از دفتر من می شنوی

«به غزل افتادم»  ها  « به غزل افتادم»

 

شعر و پندارِتب و بوی شما می آید

با توام ای غزل ، آیا به غزل افتادم؟

 

............................................

 

 ۲

در هوس دشت رها می شدم

شعری اگر از نفسَت می رسید

 

چاره ی من بوی غزل نیز نیست

کاش دمی خار و خَسَت می رسید

 

زخمی پرهیز نفس هات ، من !

کاش دوباره هوسَت می رسید

 

در تب گرداب غزل ، گاه ، آه

چاره ی فریاد رسَت می رسید

 

جاری تو می شوم آری اگر

شور طنین جرسَت می رسید

 

شعر و سخن زنده شود گر بهار

از نفسَت، از نفسَت می رسید

 

 

2 نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط تماشا  | 

برای وطن
 

 

 

برای وطن

 

 

وطن من بر بلند بام تاریخ

نگاهم را به یادت تیز کردم

 

به آرامی روح حافظ مست

وجودم را ز تو لبریز کردم

 

 

 

کنار دفتر تاریخ هامان

تو را سرشار از مهتاب دیدم

 

و با این مردمان زندگی ساز

شگفتی های بی پایاب دیدم

 

 

 

وطن ، ها ! بی تو حسّ خانه ی من

نه تصویری درون خود نه دل داشت

 

فقط از مایه های زندگانی

خیالی از عبور آب و گل داشت

 

 

 

سوار روزهایی ناجوان مرد

گذر می کرد و پایم سرد می شد

 

اگر گاهی گل امّید چیدم

لگد کوب غمی نامرد می شد

  

 

 

تو را از خوشه های سبز باران

فریباتر فراوان دوست دارم

 

تو را مثل کویری تشنه ی آب

اسیر فصل باران دوست دارم

 

 

 

تو را مانند دست خوب مادر

میان دست کودک می پرستم

 

تو را مثل درخت سبز عاشق

اسیر روح پیچک می پرستم

 

 

 

تو را مانند انگشت هنرمند

که غم های دلش را می نوازد

 

تو را مانند آن عارف که از شوق

به پای حسّ شب بو سر ببازد

 

 

 

تو را مانند هر چیزی که خوب است

تو را همپایه ی روح دماوند

 

تو را مثل دوبیتی های وحشی

که افتاده است پای کوه الوند

 

 

 

تو را مانند قو در آبی آب

تو را مانند بوسه زیر مهتاب

 

و مثل حسّ باران دوست دارم

و مانند خودت : در پیچ و در تاب

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت   توسط تماشا  | 

این روز ها که میگذرد....!
 

 

این روزها که می گذرد....!
دل تنگی هایم
مرا در آغوش می کشد
این روزها که می گذرد ....!
نگرانی ها بر دوشم می گیرند
وقتی تو را کم دارد
این روزها که می گذرد.....!
یک نفر در من صدایم می کند
می خواند مرا به تو
به خودم
این روزها که می گذرد ،
چشم در چشم باد شمالم
بی قرارتر از همیشه

و نگاهم که بر در خشک می شود، خیس، خیس

این روزها بد جور شب می شوم
به سحر که می رسم
حسود می شوم
طفلک دلم
این روزها که می گذرد...!!



 به نقل از " طفلک دل من" صبا آقاجانی

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت   توسط تماشا  | 

چکه چکه سکوت
 

 

برای آغازی دوباره در  « پشت بام سکوت »  « چکه چکه سکوت » شدم.

 

 

نم نم باران تابستان


کنار نبودن هایت


تشنه تر از برگهای خشک


چکه چکه -سکوت می شوم


زهرمار روزگارم

 

شکوفه کرد
و
زیر چتر دعاهایت
الهی آمین
تکه تکه شروع می شوم
گاهی بلدم که دوستم داری
عشق و نور را
سرود می شوم
و
لای لایِ قناری
میان گوش درختان
هنوز غوره نشده
شراب می شوم

( از وبلاگ پشت بام سکوت -ونوس مرداسی )
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت   توسط تماشا  | 

تبریک
 

 

نوروز سال  ۱۳۹۰  بر همه ی دوستان خجسته باد

 

 به امید روزگارانی بهتر

و...  پر و بالی رهاتر .

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت   توسط تماشا  | 

های شماها
 

 

های شماها

که به گیاه زل می زنید

 

و به شب قصّه های نسترن گوش می کنید

و تا می گویند : عشق ، مرتعش می شوید!

خواب اقاقی ها را هم تعبیر می کنید

و از ترنّم بال خفاش هم تفسیری در می آورید!

 

ماه را در تشت می بینید

دوست را در خویشتن

 

های شماها که با دیدن ماه به هپروت شاعرانه می روید!

چوب را به رقص در می آوریدو سیم را به ترانه

 

این جا خدای من با شماها مخالف است.

 

این جا خدای من

با انتشار هر گونه شقایق

با رنگ های لوس آبی و سبز و زرشکی

با تموّج گیاه ، آن هم در شعر

و با صدای جیک جیک گنجشک در رادیو

با گسترش نگاه

بازی با گل های قالی

 

مخالف است.

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت   توسط تماشا  | 

تو را ...
 

 

 

تو را در مرزهای کدام شب

 

یا شب های کدام مرز

 

از عاشقانه های جهان گم کرده ام؟

 

 

در چهار راه کدام لحظه

 

منتظرم بوده ای ؟

 

و من

 

در چه لحظه ای از کدام  راه

 

به اشتباه ایستاده ام؟

 

که در این شهر شب نشسته ی بی شور

 

هزاران بن بست را با خیالت گریسته ام؟

 

 

بیا  بیا  که در  هنوز هق هق هایم

 

جای تو محفوظ است.

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت   توسط تماشا  | 

و... عاشقانه !
 

 

 

 

در نگاه تو می خورد گره، این نگاه من، یک شب از جنون

دل رهای تو می شود شبی ،می رود هوس در تب « کنون »

 

 

غرق می شوم در هنوز تو، غوطه می خورم در رموز تو

دل اسیر تو ای دلیل من  چشم غرق در لحظه های خون

 

 

پخش می شوم در حضور تو، جمع می شوی در وجود من

می شوم جدا از تب دلیل،می شوی رها از چرا و چون

 

 

می کشم تو را در نهاد خویش، مثل جام و می،  مثل دست و سیب

مثل لرزه در ابتدای تب ،مثل نقطه در انحنای نون

 

 

می گدازمت تا زبانه ها ، تا گدازه ی عاشقانه ها

می نوازمت مثل یک سه تار، مثل دست در حسّ ارغنون

 

 

می رسانی ام تا کرانه ها، تا کرانه ی جاودانه ها

می پراکنی شادمانه ها، در ضمیر من، در غم درون

 

 

ساده می شوم در کنار تو ، سبز می شوم در بهار تو

بی خیال هرحرف بی ثمر،می شوم رها ای همه سکون

 

 

ابتدای تو انتهای تب، انتهای تو ابتدای شب

پیش من مرو جان یاس ها،مثل خارها می شوم زبون

 

 

تو بهانه ی این شبانه ها، تو شبانه ی این بهانه ها

هم بهانه ای ، هم شبانه ای ، می بری مرا در شب فسون 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت   توسط تماشا  | 

به یاد حافظ بزرگ که روزش خجسته باد
 

 

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند ؟

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند!

 

ناموس عشق و رونق عشّاق می برند

عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

 

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل درین خیال که اکسیر می کنند

 

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

 

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند

 

تشویش وقت پیر مغان می دهند باز

این سالکان نگر که چه با پیر می کنند؟!

 

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان درین معامله تقصیر می کنند

 

قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند

 

می  خور که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت   توسط تماشا  | 

برای وطن
 

 

 

ملک الشعرای بهار در سال 1327 خورشیدی که برای معالجه به سوییس 

  رفته و در دهکده ی « لزن » بستری شده بود ، قصیده ای را که به نام 

« لزنیه » معروف شد در وصف طبیعت و به یاد وطن و دوری از یار و دیار ساخت

و در آن از افتخارات گذشته ی ایران و در ماندگی آن روز یاد کرده است.

در زیر تعدادی از ابیات این قصیده را در وصف وطن می آورم. و . . .

 

 

 

...گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار

وین حال فرایاد من آورد وطن را

 

 

شد داغ دلم تازه که آورد به یادم

تاریکی و بد روزی ایران کهن را...

 

 

آن روز چه شد که ایران، ز انوار عدالت

 چون خلد برین کرد زمین را و زمن را

 

 

آن روز که گودرز ، پی دفع عدو کرد

گلرنگ زخون پسران دشت پشن را

 

 

وآن روز که کمبوجیه پیوست به ایران

فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را

 

 

وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت

برکند ز بن ریشه ی آشوب و فتن را

 

 

زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش

یک قرن کشیدیم بلایا و محن را

 

 

ناگه وزش خشم دها قین خراسان

از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را

 

 

...رومی زسوی مغرب و سگزی زسوی شرق

بیدار نمودند فروخفته فتن را

 

 

در پیش دو دریای خروشان، سپه پارت

سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را...

 

 

...آن روز که نادر صف افغانی و هندی

بشکافت چو شمشیر سحر ، عقد پرن را

 

 

وامروز چه کردیم که در صورت و معنی

دادیم زکف تربیت سرّ و علن را

 

 

... بالجمله محال است که مشّاطه ی تد بیر

از چهره ی این پیر برد چین وشکن را

 

 

جز آن که سراپای ، جوان گردد و جوید

در وادی اصلاح، ره تازه شدن را

 

 

ایران بود آن چشمه ی صافی که به تدریج

بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را

 

 

کو مرد دلیری که به بازوی توانا

بزداید ازین چشمه، گل و لای و لجن را؟

 

 

هر چند که پیچیده به هم رشته ی تدبیر

آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را

 

 

یا رب تو نگهبان  دل اهل وطن باش

کامّید بدیشان بود ایران کهن را

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت   توسط تماشا  |